داستان سریال در نیویورک دهه 1930 جریان دارد و درباره کارآگاهی سالخورده و خسته از زندگی است که روزگاری تنها ابرقهرمان شهر محسوب میشد. او اکنون زندگی آرام و فراموششدهای دارد، اما پروندهای مرموز گذشته تاریکش را دوباره زنده میکند.
در مزرعه مانور، حیوانات تحت فشار مالک بدهکار و تهدید شرکت پیلکینگتون برای سلاخی، تصمیم به شورش میگیرند. ناپلئون، خوک جاهطلب، و اسنو بال، خوک باهوش، رهبری انقلاب را بر عهده میگیرند و مزرعه را به مزرعه حیوانات تغییر نام میدهند.
جِرِمی نوجوان، ماشین مربی رانندگی خود را میدزدد تا همراه دوستانش به سفری جادهای برود و نامزد تازهوارد دانشگاهیاش را ببیند. این سفر پر از اتفاقات غیرمنتظره، تعقیب پلیس، موقعیتهای خندهدار و کشف دوستیهای واقعی میشود.
سیسیل پیچتری، معلم مدرسهای کتابخوان، آخرین قطار به مقصد فورچون را از دست میدهد. او با جِدیدیا دولی، خطرناک، معاملهای میکند: دولی او را با اسب به فورچون برساند و در عوض حقوق معلمی سیسیل را بگیرد.
شنوندهی جزئیات به اندازهی بینندهی صحنهها اهمیت دارد. رومن مِرتنز، مردی که در کودکی بیناییاش را از دست داده، به دلیل شنوایی فوقالعادهاش به واحد شنود پلیس در روتردام میپیوندد.
ونسان در شیفت شب یک پروژه ساختمانی عظیم به نام آسمان بیکران مشغول کار است که قرار است محلهای مدرن و آیندهنگرانه باشد. وقتی یکی از کارگران ناپدید میشود، او و همکارانش به پوششدهی مدیران مشکوک میشوند.
فرناندو، استاد جغرافیای دانشگاه بارسلونا، پس از ناپدید شدن ناگهانی همسرش کاملاً ویران میشود. بدون هدف و سرگردان، به ساحل مقابل شبهجزیره ایبری میرود. آنجا هویت مرد دیگری را که باغبان است بر عهده میگیرد و در عمارتی زیبا در پرتغال شروع به کار میکند.
آنتوانیو و استرلا، خواهر و برادر غواص از شهر هوئلوا، سالهاست که با خطرات شغل غواصی صنعتی زندگی میکنند. آنتوانیو ملقب به «ال تیگر» در کارهای دریایی سخت فعالیت دارد و استرلا با مشکل شنوایی، در تحقیقات زیر آب به او کمک میکند.
داستان فیلم درباره مردی سیوچندساله و مضطرب است که پس از اخراج از محل کارش در نیویورک، زندگیاش کاملاً دگرگون میشود. او برای گذران زندگی، مراقبت از سه نوه روانپزشکش را برعهده میگیرد و بهتدریج وارد دنیای پیچیده خانواده آنها میشود.
داستان فیلم درباره گروهی از جوانان است که هنگام بازدید از بازاری محلی در دامنه کوهی اسرارآمیز، مسیر خود را گم میکنند. این کوه طبق افسانهها، دروازهای میان دنیاهای مختلف محسوب میشود و افراد زیادی در اطراف آن ناپدید شدهاند.
داستان فیلم درباره زنی جوان است که در تلاش برای درک گذشته، ریشههای فرهنگی و هویت واقعی خود، سفری درونی و احساسی را آغاز میکند. او در مسیر زندگیاش با روایتها و افسانههایی از شخصیت افسانهای مولان روبهرو میشود؛ زنی جنگجو که نماد شجاعت و فداکاری است.
داستان فیلم درباره افسر پلیسی وظیفهشناس است که مسئولیت تعقیب یک نوجوان قاتل را برعهده میگیرد؛ نوجوانی که قربانی سوءاستفاده و خشونتهای اجتماعی شده است.