یو بونا در ظاهر یک مادر شاغل معمولی در دهه سی عمرش است که زندگی خانوادگی پررنگی دارد. اما پشت این نقاب، او «کینگفیشر» است — تکتیرانداز افسانهای یک سازمان مخفی که مجرمانی را که از چنگ قانون گریختهاند شکار میکند. پس از سه سال مرخصی برای مراقبت از فرزندش، بونا به مأموریتهای خطرناکش باز میگردد؛ اما همسرش که روزنامهنگار تحقیقی است، ناخواسته به دنبال رد کینگفیشر میرود و کارآگاهی سرسخت هم او را تعقیب میکند.
داستان فصل سوم سریال Silo در دو بازه زمانی متفاوت روایت میشود. در زمان حال، جولیت نیکولز پس از زنده ماندن از عملیات مرگبار پاکسازی، به سیلو بازمیگردد اما بخش مهمی از حافظه خود را از دست داده است.
تا قسمت 5 فصل 3 با زیرنویس و دوبله فارسی اضافه شد.
یک جشن عروسی به حادثهای مرگبار تبدیل میشود و زندگی دهها نفر را تغییر میدهد. بازپرسی جنایی مسئول پرونده میشود و در مسیر تحقیقات با رازهای پنهان و سرنخهای پیچیده روبهرو میگردد.
داستی بوید، ستاره سابق تنیس، پس از تشدید مصدومیت خود برای بازگشت به ورزش به پیکلبال روی میآورد و همراه شریک تازهاش تلاش میکند باشگاه خانوادگی را نجات دهد.
لوسیانا آرمسترانگ، معروف به لاکی، از همان کودکی در دنیای جرم و کلاهبرداری بزرگ شده است. پدرش، جان آرمسترانگ، این راه را به او آموخته. لاکی در یک دزدی بزرگ چند میلیون دلاری شرکت میکند. اما همه چیز خلاف برنامه پیش میرود.
پارک ههگانگ، رئیس سابق باند «اوآسیس»، به پول نیاز فوری دارد تا یونگمان، مردی که مثل پدر برایش بوده، را نجات دهد. بنابراین نقشهای میکشد و برای ریاست انجمن ساکنین یک مجتمع آپارتمانی نوساز نامزد میشود تا به صندوق ذخیره تعمیرات آن دست پیدا کند.
اتسوکو، زنی میانسال ژاپنی که حالا در انگلیس زندگی میکند، با دختر کوچکترش نیکی درباره خودکشی دختر بزرگترش کیکو صحبت میکند. در این گفتوگوها، خاطرات گذشته اتسوکو از زندگی در ناگاساکی پس از جنگ زنده میشود.
گروهی از جوانان آلمانی تصمیم میگیرند با تهیه یک کشتی امدادی، پناهجویان گرفتار در دریای مدیترانه را نجات دهند؛ اما فعالیت بشردوستانه آنها با فشارهای سیاسی و اتهامهای قضایی روبهرو میشود.
داستان سریال درباره جونگ جی آن، دختری جوان است که پس از از دست دادن والدینش تحت سرپرستی عموی خود، جونگ جین مان، بزرگ میشود. جین مان مردی آرام و مرموز به نظر میرسد که فروشگاهی معمولی را اداره میکند.
داستان در تابستان ۱۹۰۷ و در محله فوشیمی کیوتو جریان دارد. کیهاچی ساکاموتو، جوانی است که پس از مفقود شدن برادر بزرگش سهایروکو در جنگ، رویای «عصر برق» را رها کرده. برادرش هنگام رفتن به جبهه، کتالوگ برقی را با خود برده و دیگر بازنگشته.