لیندی و لس لیتلجان، زوجی در حال نابودی، برای نجات ازدواجشان تلاش میکنند. لیندی نویسنده برنده جایزه پولیتزر، رابطه احساسیاش را قطع کرده و لس هم با پروژه کوچکسازیاش مشغول است.
جان کریسی، سرباز ویژه سابق و مزدور ماهر، پس از یک مأموریت فاجعهبار دچار اختلال استرس پس از سانحه شدید میشود. او برای فراموش کردن گذشته تاریک و شروع زندگی تازه به برزیل میرود، جایی که دوست قدیمیاش پل ریبرن او را به یک عملیات ضدتروریستی دعوت میکند.
جکی چان و پاندای دوستداشتنی به نام هو هو، در مسیر انتقال به پناهگاه جدید پانداها با دزدان بینالمللی مواجه میشوند. پس از سقوط از صخره، آنها به طور اتفاقی وارد قبیلهای منزوی میشوند.
جاناتان، عکاس اندونزیایی ساکن زاگرب کرواسی، با سبک زندگی ناسالم شامل سیگار، الکل و بینظمی روبرو است. یک صبح ناگهان زنی به نام سور در کنار او بیدار میشود که ادعا میکند همسر آینده اوست.
آواتار آنگ، آخرین بادافزار هوا، از وجود قدرتی باستانی مطلع میشود که میتواند فرهنگ نابودشده مردم هوا را نجات دهد. او همراه کاتارا، سوکا، توف و زوکو به سفری جهانی میرود تا این قدرت را پیش از افتادن به دست دشمنان پیدا کند و صلحی را که با فداکاری به دست آورده بودند حفظ نماید.
سه خواهر و برادر به نامهای جولیان، ناتالیا و ویکتور پس از رفتار عجیب و غیرعادی پدر ۸۶ سالهشان، در یک جلسه خانوادگی جمع میشوند تا درباره آینده او تصمیم بگیرند.
استفانی برتران، بازرس باتجربه بخش امور داخلی پلیس فرانسه (IGPN)، مأمور بررسی پروندهای حساس میشود. در جریان اعتراضات جلیقهزردها، یک شهروند بر اثر شلیک گلوله پلاستیکی (فلشبال) به شدت مجروح شده است.
آرجون آچاریا پس از مرگ پدربزرگش، کاخ قدیمی خانواده در روستای مانگالپور را به ارث میبرد. او برای برگزاری عروسی خواهر ناتنیاش میرا، به این عمارت تسخیرشده میرود و برنامهریزی را آغاز میکند.
در عمق تایگای روسیه، همهگیری هاری وحشتناک گرگها و حیوانات را به موجودات دیوانه و مرگبار تبدیل میکند. ایگور (آلکسی سِرِبریاکوف)، پدر مصمم و در آستانه زندان، پسر معتادش وُوکا (وسِوولود وُلودین) را در کلبه شکار محبوس میکند تا از اعتیاد نجاتش دهد.
ریوسوکه تاگاوا برای تعطیلات تابستانی به توکوشیما میرود و با دخترعمویش تومی ساتو دیدار میکند. آنها به رودخانه آنابوکی میروند و جریان آب آنها را با خود میبرد. یک اژدها نجاتشان میدهد اما در عالم ارواح بیدار میشوند.
پس از قتل وحشیانه خانواده یک دختر جوان توسط باند بیرحم هاریسون گریگز، او با یک کهنهسرباز جنگ داخلی و به قصاب معروف است، پیوند غیرمنتظرهای برقرار میکند. این دو برای متوقف کردن گریگز و باندش که قصد تصرف شهر را دارند، با هم همکاری میکنند.
رفیق، تاجر ثروتمند و سالخوردهای که پس از یک حادثه از گردن به پایین فلج شده، به دنبال مراقب شخصی میگردد. او فرهاد، جوانی از طبقه پایین جامعه با شخصیت پرجنبوجوش، بیپروا و کاملاً متفاوت را استخدام میکند.