رزی، همسر و مادر جوان در فرقه مسیحی بسیار محافظهکار موسوم به همبستگی الهی، زندگی ساده و جدا از جهان بیرون را دنبال میکند. شوهرش آدام در کارخانه چوببری کار میکند و آقای فیلیپس به عنوان رهبر فرقه، قوانین سختگیرانهای را اعمال مینماید.
رجی دینکینز، ستاره سابق فوتبال که پس از رسوایی قمار بدنام شده، حالا با پسر نوجوانش کارمelo، نامزدش برینا و همتیمی سابقش راستی زندگی میکند. مدیر برنامهاش همسر سابقش مونیکا است.
خانواده باسماجیگیل که در ابتدا تنها یک کارگاه کوچک نساجی داشتند، با اختراع لباس زیر ضدگلوله حرارتی، به سرعت به قدرت جهانی میرسند و عنوان هشتمین خانواده حاکم بر جهان را کسب میکنند.
کیم هی جو، کارمند بررسی امنیتی فرودگاه، به دلیل کمک به دوستپسر خلبانش به نام لی دو کیونگ که بدهی سنگین قمار دارد، ناگهان صاحب شمشهای طلای قاچاق به ارزش ۱۵۰ میلیارد وون میشود.
در دبیرستان سورین، پنج دانشآموز به نامهای یو سه آه، لیم نا ری، کیم گون وو، کانگ ها جون و چوی هیونگ ووک با اپلیکیشن مرموزی به نام گیریگو آشنا میشوند که هر آرزویی را برآورده میکند. اما پس از تحقق آرزو، یک تایمر قرمز رنگ روی گوشی ظاهر میشود و مرگ را در کمتر از ۲۴ ساعت پیشبینی میکند.
در زمستان ۱۹۸۵، هاوکینز هنوز از آشوبهای گذشته خلاص نشده است. الون به همراه مایک، داستین، لوکاس، ویل و مکس دوباره کنار هم قرار میگیرند؛ این بار برای پیگیری نشانههایی که از بازگشت خطر خبر میدهد.
لیلیان وندربرگ پس از مرگ ناگهانی نامزد پزشکاش اش، که بر اثر حمله یک معتاد به مواد در بیمارستان رخ داد، با تصمیم سخت قطع حمایت تنفسی روبرو میشود. ماهها بعد، نامهای از مردی که قلب اش را دریافت کرده، زندگی او را تغییر میدهد.
سه دوست دیرینه به نامهای النور، مری و نانسی در یک شام تولد برای مری جمع میشوند. نانسی که گوشیاش مدام زنگ میخورد، تحت تهدید مرد مرموزی است که با او رابطه دارد. النور به او اصرار میکند این رابطه را قطع کند اما نانسی نادیده میگیرد.
مری بنت، خواهر کتابخوان و کمرنگ خانواده، پس از ازدواج خواهرانش و تغییر شرایط خانه، احساس تنهایی و بیارزشی میکند. او به همراه عمو و عمهاش به لندن میرود و در آنجا به عنوان معلم خصوصی کار میکند.
مایلز فلچر، نوجوان هجده ساله مخترع، پس از سالها تلاش بالاخره کد مادر مرحومش را میشکند و راز انرژی نامحدود بر اساس ایدههای نیکولا تسلا را کشف میکند.
یونگ بئوم و سون هی زوجی بودند که زندگی آرمانی داشتند، اما پس از یک تصادف رانندگی وحشتناک، پسر نوجوانشان جونگ هون از کمر به پایین فلج میشود و سون هی نیز بیناییاش را به تدریج از دست میدهد.
ما شیائو، خبرنگار خارجی چینی، به همراه همسر باردارش پن ونجیا که پزشک داوطلب است و مهندس ارتباطات میائو فنگ برای تعمیر یک ایستگاه سیگنال به حومه منطقهای ناآرام میروند.
پس از ناپدید شدن مرموز مادرش در اقیانوس، اما دوازده سالهای به نام اما از خانهاش در ساحل اورگن فرار میکند و به جنوب کالیفرنیا سفر میکند تا فردی به نام گلن را پیدا کند؛ کسی که هرگز او را ندیده اما معتقد است تنها او میتواند راز کتاب کمیک مادرش را کشف کند.