هملت، پسر یک تاجر ثروتمند هندی-بریتانیایی، پس از مرگ پدرش به لندن بازمیگردد. او با صحنه ازدواج سریع مادرش گرترود با عمویش کلودیوس روبرو میشود. روح پدرش ظاهر شده و فاش میکند که کلودیوس او را به قتل رسانده است.
وینتر، سرباز سابق ارتش که حالا فراری شده، در عمق جنگلهای آمریکا پنهان شده و ویروس دزدیدهشدهای را نگه میدارد که میتواند هوش مصنوعی حاکم بر ارتش و دولت را نابود کند. رژیم هوش مصنوعی قاتلان نخبه، سربازان سایبرنتیک و ماشینهای فاسد را برای شکار او میفرستد.
داستان در سال ۱۸۵۹ جریان دارد؛ زمانی که «مری» دختر جوانی از قوم مائوری، نامهای مرموز دریافت میکند که او را برای کشف حقیقت درباره گذشته خانوادهاش به شمال انگلستان میکشاند.
پس از ظهور تودهای اسرارآمیز از غبار در بخشهای مختلف کشور، زندگی مردم به سرعت دستخوش آشوب میشود. هر کسی که با این پدیده ناشناخته تماس پیدا کند، دچار تغییرات عجیب و مرگباری میشود.
سیدارت مردی است که زندگی بارها او را ناامید کرده و شکستهای پیاپی باعث شده اعتماد خود را به آینده از دست بدهد. او پس از تجربه تلخ از دست دادن عزیزان و ناکامیهای شخصی، به فردی عصبی و منزوی تبدیل میشود.
در سرزمینی دوردست، موجودی کوچک و پشمالو با گوشهای بزرگ زندگی آرامی دارد. پس از وقوع طوفانی غیرمنتظره، او از خانه خود دور شده و سر از شهری ساحلی در میآورد. در آنجا با مردی گوشهگیر و باغبانی سالخورده به نام گنا آشنا میشود.
نیک پس از طراحی یک سرقت بزرگ و دقیق، مطمئن است که به ثروتی قابل توجه دست خواهد یافت. اما درست زمانی که عملیات با موفقیت انجام میشود، نزدیکترین افراد زندگیاش به او خیانت میکنند.
دائو ما، شکارچی جایزهبگیر و جنگجویی نامدار، مأموریتی ظاهراً ساده را میپذیرد؛ محافظت از مردی مرموز در مسیر طولانی تا شهر چانگآن. اما او خیلی زود متوجه میشود فردی که از او محافظت میکند، همان ژی شی لانگ، تحت تعقیبترین مرد امپراتوری است.
کالوین تراسک در شهری دورافتاده در مناطق قطبی زندگی یکنواخت و آرامی دارد و روزهای خود را به دور از هیاهوی جهان سپری میکند. اما با ورود مردی مرموز به نام لوکاس وید، همه چیز تغییر میکند.
داستان فیلم درباره زنی به نام الی است که دچار یک اختلال عجیب در حافظه شده و هر بار بخشی از زندگیاش را از یاد میبرد. او در هر “ریست ذهنی” نمیتواند همسر و فرزندش را به خاطر بیاورد و با هر بار بیدار شدن، در دنیایی ناشناخته و سردرگم قرار میگیرد.
ماجرا زمانی آغاز میشود که یک جعبه آبیرنگ مرموز در شرایطی عجیب پیدا میشود. محتویات این جعبه سرنخهایی از رویدادهایی فراموششده و رازهایی مدفون در گذشته را آشکار میکند.
داستان درباره دو عاشق قدیمی است که سالها پس از جدایی، بار دیگر در شرایطی غیرمنتظره با یکدیگر روبهرو میشوند. هرکدام در طول این سالها مسیر متفاوتی را در زندگی انتخاب کردهاند و اکنون با خاطراتی روبهرو هستند که تصور میکردند برای همیشه پشت سر گذاشتهاند.
در سال ۱۹۹۱ و در منطقه راماناتاپورام، کاراسامی که همه او را با نام «کارا» میشناسند، تلاش میکند زندگی گذشته خود را پشت سر بگذارد و مسیر تازهای را آغاز کند. اما زمانی که مشکلات مالی و فشارهای بانکی زندگی خانوادهاش را تهدید میکند، او ناچار میشود بار دیگر به دنیایی بازگردد که سالها از آن فاصله گرفته بود.