نیکا و ریگل، دو یتیم که از کودکی در یتیمخانهای خشن بزرگ شدهاند، توسط خانوادهای مهربان به فرزندی پذیرفته میشوند. نیکا، دختری رویاپرداز، امیدوار به زندگی جدید است، اما ریگل، پسری ساکت و مرموز، با کینه عمیق به او رفتار میکند.
کول، هکر ماهری که با رانندگی در شهر و هک شبکههای وایفای ضعیف، حسابهای بانکی شرکتها را خالی میکند، در یک شب معمولی توسط اوسکار، دربان رستورانی لوکس، لو میرود. اوسکار او را مجبور به هک حساب بانکی زنی مرموز به نام سارا میکند که ۸۰۰ هزار دلار موجودی دارد.
وکیل نابینا مت مرداک برای عدالت مبارزه می کند در حالی که رئیس سابق جنایت ویلسون فیسک کمپین خود را به عنوان شهردار شهر نیویورک دنبال می کند و باعث می شود هویت های گذشته آنها با هم برخورد کند.
در سال ۲۰۰۶، رئیس پلیس ضد مواد مخدر شهر تایجیانگ به نام هه گوانگچن، شبکه قاچاق مواد معروف به «ژنرال» را هدف قرار میدهد. عملیات او با دخالت یک فرد نقابدار و خیانت یکی از همکاران مورد اعتماد به طور کامل به هم میریزد.
الیزا، زن ثروتمند، در خانهاش مرده پیدا میشود. نامروتا، دوست نزدیک و مراقب او، متهم اصلی است و به دلیل قطع لوله اکسیژن، به قتل متهم میشود. مایا، وکیل باتجربه، پرونده را بر عهده میگیرد و در دادگاه با شواهد پیچیده، شهادتهای متناقض و رازهای خانوادگی روبرو میشود.
قاتل سابق کارتل که حالا منزوی شده، در لحظهای کلیدی خوانندهای را از قتل نجات میدهد. این عمل ساده او را دوباره به دنیای خونین جنایت میکشاند و با لرد جنایی انتقامجو روبرو میکند که به دنبال تسویه حساب قدیمی است.
هپی پاتل، جاسوس ناشی MI7 که همیشه در مأموریتها شکست میخورد، بالاخره مأموریتی در گوا دریافت میکند. او که ریشه هندی خود را نمیدانست، با لهجه انگلیسی عجیب و رفتارهای ناشیانه، باعث ایجاد آشفتگیهای بزرگ میشود.
رائول، پدر سختگیر و سابقاً مبارز، پس از سالها دوری با پسر نوجوانش لوئیس دوباره ارتباط برقرار میکند. آنها برای حل اختلافات قدیمی، سفری جادهای به سمت کوهستان برنامهریزی میکنند. در مسیر با مشکلات ماشین، طوفان، برخورد با حیوانات وحشی و حتی دزدان محلی روبرو میشوند.
گیلانگ، بازیگری که سالها در نقشهای فرعی و کوچک فعالیت کرده، همیشه با تلاش بیش از حد خود به عنوان فرد مزاحم دیده میشود. او که هرگز نتوانسته به نقش اصلی برسد، در یک موقعیت بسیار خطرناک و غیرمنتظره (ربوده شدن در صحنه فیلمبرداری) قرار میگیرد.
بوریس، راهنمای قایق در پارک ملی آبشارهای ایگواسو، پس از بیست و هشت سال با پدرش جولیان روبرو میشود. جولیان خلبان هواپیما بوده و دو خانواده جداگانه داشته است. بوریس که کودکی سختی را پشت سر گذاشته، با تلخی و خشم با پدرش دیدار میکند.
گروهی از کاوشگران جوان برای کشف رازهای یک هتل قدیمی و متروکه وارد ساختمان میشوند. آنها به دنبال ماجراجویی و شاید گنج پنهان هستند، اما خیلی زود متوجه میشوند که در این مکان چیزی فراتر از خرابی وجود دارد.
میسی و دوستپسرش چیس در کوهستان جنگلی دورافتاده کمپ میزنند و چیس قصد پیشنهاد ازدواج دارد. آنها از هم جدا میشوند و چیس با زنی بزرگ و ماسکدار عروسکی روبرو میشود که جسدی بدون سر را دفن میکند.
همرهد، کوسهای بزرگ و قدرتمند، در عمق اقیانوس زندگی آرام و باشکوهی دارد. او به عنوان نگهبان آبها شناخته میشود و با قدرت طوفانمانند خود از ساکنان اقیانوس محافظت میکند.
خانوادهای در یک روستای کوچک لهستانی، همه چیز را برای برگزاری مراسم عروسی دخترشان آماده کردهاند، اما ناگهان با مشکل مالی جدی روبرو میشوند و مراسم در خطر لغو قرار میگیرد. مادربزرگ خانواده که همیشه ستون اصلی خانه بوده، در آخرین لحظه از اهالی روستا کمک میخواهد.
ایگور، مهاجر تازهوارد که همسرش را از دست داده، با پسر کوچکش به کوههای غرب آمریکا میرود تا زندگی جدیدی بسازد. او برای تأمین نیازهای روزانه با سختیهای طبیعت، سرما، کمبود غذا و خطرات وحوش روبرو میشود.