داستان فیلم درباره مردی تنها و درونگرا است که زندگی آرام و قابل پیشبینیاش با ورود زنی غیرمنتظره دچار تغییر میشود. او که همیشه از تعهد و روابط جدی فرار کرده، ناگهان خود را درگیر احساساتی میبیند که کنترل آنها برایش آسان نیست.
کلر و جیمی پس از خروج از ارتش قارهای، به فرایزرز ریج بازمیگردند جایی که شهرک در غیاب آنها رشد کرده اما جنگ انقلابی همچنان تهدید میکند. آنها با ورود تازهواردان و تغییرات جامعه روبرو میشوند و بریانا با کتابی از آینده که مرگ جیمی را پیشبینی میکند، بازگشتی پرتنش دارد.
چنگ گانگ، فرمانده تیم ویژه پلیس، با برنامهریزی دقیق مدیر چن هایآن، برای خنثی کردن یک توطئه بزرگ جنایی وارد عمل میشود. تیم او در شهر پر از خطر با شبکهای از قاچاقچیان و تبهکاران روبرو میشود و باید با هوش و مهارتهای رزمی، عملیات را به موفقیت برساند.
ربکا کلارک، مادر تنها از شیکاگو، همراه دختر ۱۱ سالهاش سارا به مرز غربی کانادا سفر میکند تا زندگی تازهای آغاز کند. وقتی واگن آنها در مسیر میشکند، مجبور میشود از کمک تام مور، مجرد محلی، استفاده کند.
در شهری خیالی نزدیک کوه پیناتوبو، سارژانت باتانگ، پلیس کهنهکار، با پسر تازهکارش جولز در ایستگاه پلیس دورافتاده کار میکند. وقتی یک هدف ارزشمند باند جنایتکار به ایستگاه پناه میبرد، آنها مجبور به دفاع از او در برابر حمله باند میشوند.
نینو، مرد جوانی در آستانه ۲۹ سالگی، با تشخیص سرطان گلو روبرو میشود و پزشکان به او دو مأموریت مهم میدهند. ارتباط دوباره با جهان و خودش در سه روز باقیمانده تا شیمیدرمانی. او در خیابانهای پاریس قدم میزند، با دوستان و خانواده دیدار میکند، خاطرات را مرور میکند و با ترس و امید دست و پنجه نرم مینماید.
در دوران شوگون توکوگاوا، نینجایی به نام کاتو از طایفه ایگا مأمور میشود تا توطئهای برای ترور شوگان را کشف کند. او که از کودکی در هنرهای رزمی و جاسوسی ، به قلعه ادو نفوذ میکند و با خیانت یکی از مشاوران نزدیک شوگان روبرو میشود.
لی هه سوک ( کیم هی-جا ) در سن 80 سالگی می میرد. او در طول زندگی خود به دلیل تصادف همسرش کو ناک جون یک شبه سرپرست خانواده اش شد. پس از آن، او سخت کار کرد تا خانواده اش را به تنهایی تامین کند.
آن لی، رهبر موسس جنبش شاکر، توسط پیروانش به عنوان مسیح زن معرفی شد. ایجاد یک جامعه اتوپیایی و پرستش شاکرها را از طریق آواز و رقص، بر اساس رویدادهای واقعی به تصویر میکشد.
داستان درباره مردی به نام «چان» است که زندگی را مانند یک تعطیلات تابستانی هیجانانگیز میبیند و با انرژی مثبت خود اطرافیانش را تحت تأثیر قرار میدهد. در مقابل، «ران» زنی است که پس از تجربههای تلخ، خود را در زمستانی عاطفی حبس کرده و از احساساتش فاصله گرفته است.
بازگویی افسانه آرتوریایی را به نمایش میگذارد که در بریتانیا تحت اشغال رومیان اتفاق میافتد، جایی که مهاجمان وحشی تهدید میکنند ادعای مالکیت جزیره را داشته باشند.
ویکران، جوانی که پدرش در کودکی به طور مشکوک کشته شده، با کمک طالعبینی و نشانههای ستارهای، به دنبال قاتل واقعی پدر میگردد. او با دختری به نام سارانی آشنا میشود که خودش نیز گذشتهای پر از راز دارد و رابطه آنها به تدریج عمیق میشود.